خرید بک لینک
میگن خداوند هرکسی رو به دلیلی افریده, هرموجودی خلقتش بی دلیل نبوده من بهش اعتقاد ندارم,وقتی خوب بادقت نگاه کنیم این جمله معنای خاصی نمیده فقط دلگرمی کوچیکیه که فکر کنیم وجود همه لازمه! پس سعی میکنیم قهرمان زندگی باشیم, چون فکر میکنیم ادمای بد هستن تا خوبی ما دیده بشه اونوقت میشیم قهرمان زندگی, هیرو! وقتی قهرمان شدیم و چندوقتی گذشت میمیریم, اوه تازه اونوقت یادمون میوفته که ما زندگی نکردیم با

برچسب: دنیارا,نکشیم, نویسنده: نیکا صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 23:17

از توی جعبه ها پیداش میکنم, توی دستم حسش میکنم, ته موندشو به دست و گردنم میزنم عطرش توی هوا میپیچهاتاق سرد میشه تک رنگ میشه لبام قرمز میشن موهام مشکی دستام سفید کلاه رو برمیدارمو تو زمستونم به راه میوفتم به سمت کوچه های پراز گلای یاس میرم قدمکی میزنم چرخی میزنم تموم میشه کار دیگه ای نیست, تموم شد, دیروقته, باید رفت خونه کوچه تاریکه, پرده ها کشیده, ادما با صدای قاشقاشون که به بشقاب میزنن میخو

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 1:47

کی غرق شدم به اون چیزی که نبودم؟ مزخرفترین حالتیه که حس بدی از اونچه که نمیدونی داشته باشی و قلم به دست بگیرییا شروع به تایپ کردن بشی هر حرف, هر کلمه یا به قولی هرواژه! بیشتر پریشون میکنه اینکه یکی خواننده باشه دردناکه میخونی میگی به به عجب چیزیه من منی که وقتی دارم برای چندلحظه ثبات تلاش میکنم و رو به نوشتن میارم, لذتی نمیبینم اینا چیزایی هستن که هرگز نخواستم دوباره خونده بشن فقط حک شدن, هم

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 1:47

افتابو روی گردی سیاه بین دو منحنی که تکه ابرویی بالاش قرار داره حس میکنم افتابو رو تک تک سلول های پوستم حس میکنم زندگی همینه, یه کتاب نوشته شده و من کسی هستم که موبه موی داستان رو اجرا میکنم بزرگ میشم درس میخونم کار میکنم ازدواج بچه بچه ی دوم بزرگ کردنشون رسیدگی به همسر پیر شدن ومرگ و توی تمام لحظه ها لبخند میزنم وای چقدر شگفت انگیز و رویایی, اینطور نیست؟ لحظات ناب "زندگی",حالا بگو سیب؟ "سیب" نه

برچسب: ایینه, نویسنده: نیکا صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 1:47

دلم براش تنگ شده

دلم برای یک مرد با کت مخمل نفتی وعطرش که همه جای سالن رو پر میکنه, تنگ شده

برای مردی که بهم چشمک میزنه, یعنی درو ببندم تا سیگارش رو روشن کنه, تنگ شده

مردی که وقتی کاملا تنهاشدیم شروع میکنه به حرف زدن

وسطای حرفش عطش سیگار میگیره و دوتا پک عمیق میکشه و حرفشو ادامه میده

و من غرق میشم توی کلمات شگفت انگیزش

موضوع خیلی ساده ایه

"دلتنگی"

اما به واقع به این کلمه شک دارم

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 1:47

برای بار دوم تماشا میکنم بعضی چیزها ارزشش رو دارنچندبار دیدن, چندبار گوش دادن, چندبارشنیدن, چندبار خوندن روح من همیشه گرسنست! بعضی شخصیت ها هم منو جذب میکنن, چون به من نزدیکن, درهرصورت این زیبایی ذهنه این زیبایی وجوده راستش یادم رفته بود, یادم رفته بود کمی مهربان باشم, درواقع یجورایی مثل بقیه دیگران رو مسبب این زندگی میدیدم وخب این قابل درکه, چیزی که اموختم همینه اشکال از تونیست اشکال از

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 1:47

دنیای عجیبیه!

بهش نگاه میکنم, از پنجره به بیرون نگاه میکنه

چشماش به دوردست ها رفتن

شالش از روی سرش لیز میخوره و میوفته

لبخند میزنه و خم میشه برش داره

غمگینه اما لبخند میزنه,

این چیزی نبود که ما میخواستیم؟

رویاهامون

همشون

اشتباه بودن

اشتباه ارزو کردیم

اما من پا پس کشیدم و اون ادامه داد

رفت و رفت ورفت

حالا

تنهاست, یعنی تنها تر شده

شالش رو روی موهاش میندازه و به پنجره نگاه میکنه...

برچسب: دخترکم, نویسنده: نیکا صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 1:47

به حالت کسل واری راه میوفتم, مقنعه سر میکنم و خیلی سریع یه نگاهی تو اینه میندازم "همه چی خوبه"وقتی میرسم کیفمو میذارم یه گوشه یه لحظه منو میبینه, لبخند میزنه, لباش کشیده میشن, همه ی دندوناشو میتونم ببینم میاد پیشم و بغلم میکنه به زور جوابشو میدم اما از رو نمیره, واسم اتفاقای دیروز رو تعریف میکنه یه لحظه به چهرش دقیق میشم, لبای خندونش, موهای شونه شدش, عطرش, حتی لباسشم با دقت انتخاب کرده فکر

برچسب: پسرکم, نویسنده: نیکا صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 1:47

شب بدترین حالت گذشت,گاهی وقت ها به ایینه سری میزدم و چشمام رو بررسی میکردم

به روزنه ی اشکم نگاهی میکردم اما خالی بود

دنبال کلمه ای میگشتم, کلمه ای که راهی باشه برای خروج احساساتم, دفتر م رو برداشتم و نوشتم

و موفق شدم, کلمه ی مورد نظر رو پیدا کردم

و توقف!

بیدار شدم, صبح با نوری که روی صورتم افتاده بود بیدار شدم, بیدار شدم اما لذت افتاب اجازه ی رفتن نمیداد

برچسب: پایان, نویسنده: نیکا صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 1:47

بهش میگم بیا بریم

دستشو میگیرم, با خودم میکشمش

منو بغل میکنه و اروم به شونم میزنه, به چشماش نگاه میکنم و اروم چشمامو میبنده

میگه گوش کن

بادقت به حرفام گوش کن

برام لالایی میخونه

بارو نکنید هرانچه که وجود دارد را, ما موجوداتی بسی دورافتاده هستیم

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 1:47

سیگارمو میذارم تو دهنم, مزه ی هندونه روی زبونم قل میخوره

کتمو برمیدارم میندازم رو دوشتم, دوتا پس پس عطر میپاچم رو لباسم

کیف چوبیمو برمیدارم و میرم سرکار

باید اعتراف کنم که زندگی عجیبی دارم!

برچسب: نویسنده: نیکا صفری تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 1:47

صفحه بندی